زن خسته بود. خسته مشکلات زندگی. خسته از زندگی با مردی که هیچگاه همراهش نبود. صدای چرخ کالسکه روی سنگفرش پیاده رو به گوش می رسید. زن از این موسیقی خسته کننده بشدت غمگین بود. تمام خوشبختی اش ۳۰ روز دوام داشت. ۳۰ روز بعد از ازدواج با حامد لبریز شده بود از تنهایی و بی کسی. لبریز شده بود از حس نفرت.
حامد رفته بود به دنبال دوستان و اعتیاد. او مانده بود و جای خالی مرد. هنوز با این مشکل کنار نیامده بود که مشکل دیگری هم اضافه شده بود. او باردار بود. چند بار سراغ حامد رفته بود. حامد بی اعتنا به او و فرزندی که در راه بود از او روی برگردانده بود.
«چه می خواهی از من. بگذار در حال خودم باشم. بگذارم زندگی ام را کنم. خودت راهم نمی خواهم چه برسد به بچه ات».
به خانه برگشته بود. چند روزی گریه کرده بود و آخر به ادامه زندگی با تنها یادگار ۳۰ روز خوشبختی فکر کرده بود. در این مدت کار پیدا کرده بود و خوشحال بود که با کار و تلاش می تواند زندگی هر دو تایشان را به خوبی بگذارند.
امید که به دنیا آمد. دیگر در پوست خودش نمی گنجید. دیگر احساس تنهایی نمی کرد ولی وقتی مرخصی اش تمام شد و خواست سر کار برگردد جمله ...
برچسب:
نویسنده: عباس
تاريخ: جمعه
4 فروردين
1396 ساعت: 8:26