دیگه خسه شدم بس که اینجا واسادم به هر وانت که می گم بار منو ببره میگه کدوم بار آقا؟ نزدیکه پیاده برو.
از کف بازار تا اینجا کوبیدم پیاده اومدم. اینجا کجاس؟ اصغر همون طور مثل مجسمه نشسته، سنگ شده. به من می گه تو کی هستی؟ بابا من چل و دوسال با تو کار کردم منو نمی شناسی؟ اما اصغر داره باز با خودش حرف می زنه می گه گفتم نرو پسرم، گوش نکرد رفت، رفت، رفت... ...
اینجا این روبه رو که من نشستم یه دیوار سیمانی کشیدن جلو پیاده رو و اون طرف دیگه هیچی پیدا نیست رو بلندی دیوار یه حفره دهن باز کرده، یه سیاچاله ظاهر شده چقدر بزرگه تهش اصن معلوم نیست مثل دهن یه اژدهاس هی تاریک روشن می شه. درست که دقت می کنم انگار چن تا از بچه ها هنوز تو اون تاریکی دارن کار می کنند پسر اصغر نزدیک گاب صندوق واستاده منوچ و حبیب انگار که پشت چرخاشون نشسته دارن پارچه هارو چرخ می کنن، هی با هم شوخی می کنن.
پیاده رو مثل همیشه شلوغه، بعضی ها، یه مکثی می کنن بالای دیوارو نگاه می کنن و چیزی زیر لب می گن و رد میشن، اما بعضی هم اون طرف خیابون واستادن تکون نمی خورن مثل اصغر، انگار سنگ شدن چسبیدن زمین. این همه نگاه ناباوری هی ...
برچسب:
نویسنده: عباس
تاريخ: يکشنبه
29 اسفند
1395 ساعت: 12:23